تبليغاتX
من خودم هم به خودم سجده نمیکنم

من خودم هم به خودم سجده نمیکنم

 

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی است ، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر ، یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید

به خیالش قندم  . . .

یا که چون اغذیه مشهورش

تا به این حد گندم . . .

ای دو صد نور به قبرش بارد ، مگس خوبی بود . . .

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم . . .

 

      (زنده یاد حسین پناهی)

 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت23:49توسط HAMIDREZA | |

 

رد میشوی دوباره آن سارافُن سفید

هک کرد خدا تو را با شابلن سفید

شک کرده ام فرشته ها قاچاق کرده اند

پر را به جای گچ در آن کارتن سفید

شاید خدا هم خوشش آمد کپی گرفت

از رو خودش تو را با کاربن سفید

جذبت شدم ببخش مرا این طبیعی است

با بار منفی ام ای کاتیون سفید

خط ها همینطور خط فاصلن

رد میکنی تماس مرا با  تلفن سفید

بودی انگار از کودکی در کنارم

...........................کارتن سفید

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت23:18توسط HAMIDREZA | |



تو همیشه ماضی بعید بودی

بعید . . .

بعید . . .

بعید . . .

اما من به حال ساده راضی ام

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت21:44توسط HAMIDREZA | |

 

بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند

خسته شدم

دوباره سیب بچین آدم...

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت15:2توسط HAMIDREZA | |

 

سرم را از ته تراشیدم

تا شاید خاطرات دستانت از یاد گیسوانم برود...

 


 

خدایا؟؟؟؟؟؟

من کجا بیشتر از حق خودم خواسته ام؟

مرگ حق است، به من حق مرا برگردان

 

+نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت23:41توسط HAMIDREZA | |

 

خدایا!!! این زبان لامذهب من یائسه شد گوشهای تو هنوز باکره اند؟؟؟؟؟




وقتی با دستهای تو در گور میروم چقدر آرامم 


آرام . . .


  شبیه وقتی که با دستهای تو زاده شدم


دوست خوبم (رضا دستجردی)



+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت18:11توسط HAMIDREZA | |

بر بزن یک بار دیگر حکم کن

اما نه بی دل!

حکم دل

هر که دل دارد بیاندازد وسط

من و تو دلهایمان را رو کنیم

دل که روی دل بیافتاد عشق حاکم میشود

پس به حکم عشق بازی میکنیم

این دل من

رو بکن حالا دلت را!

دل نداری؟

بر بزن اندیشه ات را

حکم لازم

دل گرفتن

دل سپردن

هر دو لازم

عشق لازم

عشق لازم!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت13:46توسط HAMIDREZA | |

وقتی مـُـردم روی سنگ قبرم بنویسید :


وقتی دلش بیشتر از خیلی گرفته بود ، دیگه گریه نمی کرد ، فقط اونقدر زیاد می خوابید که به نظر می اومد امیدی نداره که به خاطرش بیدار بشه.

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت22:34توسط HAMIDREZA | |

 

تقدیم به الهام عزیزم که دوست داشتنو به من یاد داد

به عاشقان بگویید خود ساخته شوند نه خود باخته و عاشقه کماله معشوق شوند نه جمالش که جمال به مویی بند است و کمال به خداوند. . .

دکتر علی شریعتی

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت1:43توسط HAMIDREZA | |

 

از اینکه همیشه برایت سادگی کرده ام

و تو هنوز به من شک داری ..که دوستت دارم یا نه !

احساس خوبی ندارم

اصلا معنی دوست داشتن را میدانی ..؟!

..

مهم نیست !

من به سادگی هایم ادامه میدهم

تو به شک هایت ..

 میدانم روزی میرسد که هر دو به باورهایمان می رسیم

شاید" تلخی های دوست داشتن "را همان روز بفهمیم!...............................

+نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت19:0توسط HAMIDREZA | |

دلتنگی یعنی وقتی که روبروی دریا باشی و خاطره یک خیابان خفه ات کند

+نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت2:24توسط HAMIDREZA | |

 

روحم باکره بود، اين غمها و نگرانيها حاصل خوابيدن با خيالات توست . . .

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت15:13توسط HAMIDREZA | |

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

         دوستت‌دارم‌














+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت21:47توسط HAMIDREZA | |

در کاشتزار جاهلیت

گاو آهن شعور به کار نمی آید

گندم دروغ محض بود

بیچاره ابلیس!!!!!!

من خودم هم به خودم سجده نمیکنم

+نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت23:0توسط HAMIDREZA | |

من بی دلیل و بی بهانه دوست دارم

چشمت بزرگ و کودکانه دوست دارم

گفتی نگاهم را برایت تیز کردم

من سرقت مسلحانه دوست دارم

لبانت چون سیب،چشمت هم چون سیب باشد

من طعم دوسیب قهوه خانه دوست دارم

گفتی برو دنبال درس ات

من تنت را چون واکنشهای دوگانه دوست دارم

ترشی نه شیرینی نه تنها شور شوری

من این نمکدان زنانه دوست دارم

وقتی که فحشم میدهی رنجیده میشم

تهدید با خط و نشانه دوست دارم

گفتی که تنها چاره این درد مرگست

من خودکشی شاعرانه دوست دارم

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت16:26توسط HAMIDREZA | |

 

یکی بود یکی نبود

اون که بود تو بودی اون که تو قلب تو نبود من بودم

یکی داشت یکی نداشت

اون که داشت تو بودی اون که جز تو کسی و نداشت من بودم

یکی خواست یکی نخواست

اون که خواست تو بودی اون که جز تو کسی و نخواست من بودم

یکی گفت یکی نگفت

اون که گفت تو بودی اون که دوستت دارم و جز تو به کسی نگفت من بودم

 

یکی رفت یکی نرفت

اون که رفت...


اسمشو تقدیر نذار

جدایی تقصیر تو بود

همیشه یکی کم میاره

این دفعه نوبت تو بود

اگه دوباره دیدمت

شرمنده از خودت نباش

زندگی اینه عزیزم

یکی میره یکی میاد


با همین دست به دستان تو عادت کردم

این گناه است ولی جان تو عادت کرد

جا برای تن گنجشک زیاد است

اما به درختان خیابان تو عادت کردم 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت3:27توسط HAMIDREZA | |

 

حسرت داشتن تو
 
مثل اون وقتا هنوز دلم برات لک می زنه

حسرت داشتن تو ٬ پیر شده ٬ عینک میزنه

صورتم سرخ شده بود ٬ اما حالا کبود شده

جدایی یه عمره داره توی اون چک می زنه

اونی که من نمیخواستمش ولی منو میخواست

منو میبینه یه وقت دوباره چشمک میزنه

یادته مشروط دوست داشتن تو شدم یه عمر ؟

هنوزم کامپیوتر داره برام تک میزنه

حالا که گذشت و رفتی و منم تموم شدم . . .

مثل تو کی آدمو جای عروسک میزنه ؟

دیشب از خواب پریدم خوب شد ٬ آخه دیدم یکی

داره به ماشین تو ٬ هی گل میخک میزنه

تو که تنها نبودی ٬ یکی پیشت نشسته بود

بگذریم ٬ این دل من همیشه با شک میزنه

اونی که بهم میگفت دوست دارم ٬ دوسم نداشت

دیده بودم واسه ی دختره سوتک میزنه

باورت میشه هنوز عاشقتم ٬ اون روز خوب

دل هنوز واست (( تولدت مبارک )) میزنه

تو زیاد دوسم نداشتی ٬ خوب مقصر نبودی

کی میاد امضا زیر قول یه کودک میزنه ؟

نه که بچه ها بدن ٬ پاک و زلاله قلبشون

ولی نبض عقلشون ٬ یه قدری کوچک میزنه

فکر نکن فقط توی ٬ رسمه یه وقتا حوصله

میره آسمون ٬ خودش رو جای لک لک میزنه

دختر همسایمون ٬ نمیدونه دوس نداری

داره دور قاب عکست گل و پولک میزنه

نه که فکر کنی به تو نظر داره ٬ میکشمش

مثلا داره رو زخمام گل پیچک میزنه

کارش این نیس ٬ طفلکی شب تا سپیده میشینه

گل و بوته و شکوفه روی قلک میزنه

راستی من چرا تو نامم اینا رو به تو میگم

نمیگم گوشای رویام دیگه سمعک میزنه

جز واسه نوار تو که توش صدای نازته

به نفس هام عطر سیب قندک میزنه

نامه مو جواب نده ٬ دوسم نداشته باش ٬ ولی

نذا اصلا نزنه قلبی که اندک میزنه

پیش هیچ کسی نرو ٬ حلقه دست کسی نکن

چون گناهه ٬ من هنوز دلم برات لک میزنه

مریم حیدر زاده

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت3:19توسط HAMIDREZA | |

 

برای رسیدن به من لازم نیست که با پاهایت به راه بیفتی! دستانت را به من بده...

 

نیامدم که بخواهم کنار من باشی

میان این همه بیگانه یار من باشی

دلم گرفته تر از بغض مهربان شماست

مباد آنکه شما غمگسار من باشی

تو ای ستارهُ وحشی که کهکشان زادی

مخواه روی زمین بر مدار من باشی

من از اهالی عشقم نه از حوالی جبر

خطاست اینکه تو در اختیار من باشی

ولی،نه! من که در اینجا دچار پاییزم

چگونه از تو نخواهم بهار من باشی

تو میتوانی از آن چشمهای خورشیدی

دریچه ای به شب سرد و تار من باشی

همیشه کوه بمان تا همیشه نام تو را

صدا کنم که مگر اعتبار من باشی...

ناصر فیض

  

 

 

 

            آنقدر دوستت دارم که تو کتاب جا نمیشه

            پی چاره ام با حرفای الفبا نمیشه 

            من که هیچ , ساعتمم دیونته دروغ که نیست 

            تو از اون روزی که رفتی خوابیده پا نمیشه

            هی میگم کاشکی یه روز معجزه شه با همدیگه

            دو سه ساعتی بریم کنار دریا , نمیشه

            آسمون دلش گرفته مثل اخمای تو !

             یه گره افتاده رو پیشونیشو وا نمیشه

            نامتم باهام لجه , می خوام بذارمش کنار

            اونقدر بد باهامه , هرچه کنم تا نمیشه

            مگه کم ناز چشات و کشیدم دسته گلم؟

             که دیگه یه ذره خندتم مال ما نمیشه؟

             سرخیا مال تو , هرچه زرده بفرست واسه من

             ماهی مثل تو که پنهون لای ابرا نمیشه

              دیدی خواستی میون من و تو رو ابری کنن؟

              تو نگفتی بهشون برید , چه حرفا , نمیشه

              مگه از من چی شنیدی که یهو دلت شکست؟

              دل عاشق بیشتر از یک دفعه رسوا نمیشه

              چه شبایی که نشستم تا سحر به این امید

               که به هر کسی بجز من بگی نه , یا نمیشه

              روزی که خواستی بیای پیشم مثل دیونه ها  

              از همه میپرسیدم پس چرا فردا نمیشه؟

              اینه رسمش؟ تا یه چیزی شنیدی باورت بشه؟

              اینجوری که قصه مون عبرت دنیا نمیشه

              یعنی حق با شعر شاعریست که گفت

               برو مجنون واسه تو هیچکسی لیلا نمیشه

              خواب تو دیدم و پرسیدم ازت کجا بودی؟

               گفتی طولانی قصه , تو رویا نمیشه

               یادته تماس گرفتم که ببینم چی شده؟

               گفتی بعدا جاییم , صحبتش اینجا نمیشه

              دفترم عادتشه فقط تو روش خط بکشی

               خودتم خوب میدونی بدون امضا نمیشه

               تو رو باید تو تمام کتابا , نه کمته

               حرف تو خلاصه نیست , پس توی انشا نمیشه

               چشاتو نمیشه گفت چه رنگیه بس که گلی

               هیچ چشی , چشم نزنم , آنقده زیبا نمیشه

               راستی تو من و یادت رفته آره ؟ من همونم

                که بدونه تو شباش به غیر یلدا نمیشه

                با خودت قرار گذاشتی دیگه اسممو نگی

               جمله هات تموم میشه با نمیخوام , با نمیشه

               باشه هرچی تو بگی قبول فقط اینو بدون

               حکم قتلمم بدی هیچکس , مثل تو زیبا نمیشه

مریم حیدرزاده

+نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت3:11توسط HAMIDREZA | |

 

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…
جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…
وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت
تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…
روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا
افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت
فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا
کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…
تا آفتاب زد همه جا تار شد برام
دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،
از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط
یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا…

نجمه زارع

+نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت1:5توسط HAMIDREZA | |

 

نوشته‌ام به دلِ شعرهای غیرمجاز
که دوست دارمت ای آشنای غیرمجاز
هوا بد است، بِکِش شیشه‌ی حسادت را
که دور باشد از این‌جا هوای غیرمجاز
به کوچه پا نگذاریم تا نفرمایند:
جدا شوند زِ هم این دو تای غیرمجاز
دل است، من به تو تجویز می‌کنم ـ دیگر
مباد پُک بزنی بر دوای غیرمجاز
ترا نگاه کنم هرچه روز تعطیل است
مرا ببر به همین سینمای غیرمجاز
تو ـ صحنه‌های رمانتیک و جمله‌های قشنگ
که حفظ کرده‌ای از فیلم‌های غیرمجاز
زبان به کام بگیر و شبیه مردم باش
مباد دم بزنی از خدای غیرمجاز

نجمه زارع


بهانه

...و ای بهانه‌ی شیرین‌تر از شکرقندم
به عشقِ پاک کسی جز تو دل نمی‌بندم

به دین این‌همه پیغمبر احتیاجی نیست
همین بس است که اینک تویی خداوندم

همین بس است که هر لحظه‌ای که می‌گذرد
گسستنی نشود با دل تو پیوندم

مرا کمک کن از این پس که گام‌های زمین
نمی‌برند و به مقصد نمی‌رسانندم

همیشه شعر سرودم برای مردم شهر
ولی نه! هیچ‌کدامش نشد خوشایندم

تویی بهانه‌ی این شعرِ خوب باور کن
که در سرودن این شعرها هنرمندم

نجمه زارع

 

 

 

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود …

و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من – دل مغرورم – پرید و پنجه به خالی زد

که عشق – ماه بلند من – ورای دست رسیدن بود

گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظه دیدارت

شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری

که هر دو باورمان ز آغاز به یکدیگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

حسین منزوی

 


+نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت2:13توسط HAMIDREZA | |